یونس شاکری
1405/04/08 1405/05/10

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که احساس کنید در یک «چرخه تکراری» از روابط اشتباه، شکستهای کاری یا احساسات آزاردهنده گیر افتادهاید؟ مثلاً چرا همیشه جذب افرادی میشوید که از نظر عاطفی غیرقابل دسترس هستند؟ چرا با وجود موفقیتهای بزرگ، باز هم ته دلتان احساس خوبی ندارید چرا یک نقد کوچک از طرف مدیر یا همسرتان، چنان آشوبی در دلتان به پا میکند که انگار کل وجودتان زیر سؤال رفته است؟
اگر این تجربهها برایتان آشناست، شما با «طرحوارهها» یا همان تلههای زندگی روبهرو هستید. خبر خوب این است که روانشناسی مدرن راهکاری برای این تله ها دارد.
برای درک طرحواره، بیایید یک استعاره را با هم مرور کنیم. تصور کنید در دوران کودکی، به دلیل شرایط محیطی و رفتار والدین، یک عینک با شیشههای مواج و زرد رنگ به چشم شما زده شده است. شما بزرگ میشوید، خانهتان را عوض میکنید، شغل جدیدی پیدا میکنید، اما این عینک همچنان روی چشم شماست. در نتیجه، شما تمام دنیا، رفتار دیگران و حتی خودتان را زرد میبینید.
در زبان تخصصی روانشناسی، طرحوارههای ناسازگار اولیه (Early Maladaptive Schemas) الگوهای شناختی، عاطفی و رفتاری عمیق و پایداری هستند که در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفتهاند، در طول زندگی توسعه یافتهاند و به طرز بیرحمانهای خود را به واقعیت امروز ما تحمیل میکنند.
طرحوارهها مثل یک برنامه کامپیوتری مخفی در پسزمینه ذهن ما کار میکنند. آنها به ما میگویند چه تفسیری از رفتار دیگران داشته باشیم، چطور احساس کنیم و در نهایت چطور رفتار کنیم. هرچند این طرحوارهها باعث رنج ما میشوند، اما چون برایمان آشنا و پیشبینیپذیر هستند، به آنها میچسبیم. مغز انسان راحتیِ رنجِ آشنا را به ناامنیِ شادیِ ناشناخته ترجیح میدهد!
طرحواره درمانی در اواخر دهه ۱۹۸۰ توسط دکتر جفری یانگ پایهگذاری شد. یانگ که از شاگردان برجسته آرون بک (پدر درمان شناختی-رفتاری یا CBT) بود، متوجه شد که درمانهای سنتی CBT برای برخی از مراجعان – به ویژه کسانی که دچار اختلالات شخصیت، مشکلات مزمن عاطفی و تلههای ریشهدار زندگی هستند کارایی کامل را ندارد. او با تلفیق روانکاوی، روانشناسی گشتالت، نظریه دلبستگی و CBT، یک رویکرد یکپارچه و قدرتمند به نام طرحواره درمانی خلق کرد.
طرحوارهها تلاشهای ناکام روان کودک برای بقا هستند. هر کودکی برای اینکه به یک بزرگسال سالم و یکپارچه تبدیل شود، ۵ نیاز عاطفی اساسی دارد. اگر این نیازها به اندازه کافی و به شکل سالم توسط والدین یا مراقبان اولیه برآورده نشوند، نطفه طرحوارهها بسته میشود:
| ۱. دلبستگی ایمن (ثبات، امنیت، محبت و پذیرش) | طرحواره رهاشدگی، بیاعتمادی/بدرفتاری، محرومیت عاطفی |
|---|---|
| ۲. خودگردانی و شایستگی (استقلال در انجام کارها و هویت مستقل) | طرحواره وابستگی/بیکفایتی، آسیبپذیری در برابر ضرر |
| ۳. آزادی در بیان نیازها و احساسات سالم | طرحواره اطاعت، ایثارگری، جلب توجه |
| ۴. خودانگیختگی و تفریح (بازی، شادی و لذت بدون گناه) | طرحواره معیارهای سرسختانه، منفیگرایی/بدبینی |
| ۵. محدودیتهای واقعبینانه و خویشتنداری | طرحواره استحقاق/بزرگمنشی، خویشتنداری ناکافی |

جفری یانگ و همکارانش ۱۸ طرحواره اصلی را شناسایی و آنها را در ۵ حوزه (متناظر با همان ۵ نیاز بالا) دستهبندی کردند. بیایید پرکاربردترین و ملموسترینِ آنها را با هم مرور کنیم:
وقتی یک طرحواره فعال میشود، درد و اضطراب شدیدی تولید میکند. مغز ما برای فرار از این درد، از سه استراتژی یا سبک مقابلهای استفاده میکند که ریشه در واکنشهای غریزی بدن به استرس (جنگ، گریز، تسلیم) دارن.
در این حالت، ما با طرحواره نمیجنگیم؛ بلکه آن را به عنوان یک حقیقت مطلق میپذیریم و طوری رفتار میکنیم که تایید شود.
در این حالت، ما تمام تلاش خود را میکنیم تا در موقعیتهایی قرار نگیریم که طرحوارهمان لمس یا بیدار شود. روی آوردن به الکل، مواد مخدر، کار مفرط، یا روابط گذرا و سطحی از نشانههای این سبک است.
در این حالت، فرد دقیقاً برعکسِ آنچه طرحواره به او میگوید رفتار میکند؛ اما به شکلی اغراقآمیز، پرخاشگرانه و ناسالم.
در سالهای پایانی توسعه طرحواره درمانی، جفری یانگ متوجه شد که مراجعان در لحظات مختلف، حالات روحی کاملاً متفاوتی را تجربه میکنند؛ انگار که در درون هر فرد، چند شخصیت یا «ذهنیت» مختلف زندگی میکنند. ذهنیتها همان وضعیتهای عاطفی و رفتاری موقتی هستند که در یک لحظه مشخص بر ما حاکم میشوند.
به طور کلی، ذهنیتها به چهار دسته اصلی تقسیم میشوند:
همان محافظهای خشن روان ما هستند (تسلیمشده، اجتنابکننده، یا جبرانکننده افراطی) که در بخش قبل توضیح دادیم. آنها میخواهند از کودک درون محافظت کنند، اما روششان آسیبرسان است.
صداهای درونیشده، سختگیر و بیرحم والدین ما در کودکی.
قهرمان داستان درمان! بالغ سالم همان بخش عاقل، واقعبین، مهربان و توانمند روان ماست. هدف نهایی طرحواره درمانی، تقویت ذهنیت بالغ سالم است تا بتواند والد تنبیهکننده را خاموش کند، به محافظهای ناسازگار بگوید که دیگر نیازی به روشهای قدیمیشان نیست، و آغوش امنی برای کودک آسیبپذیر درون بگشاید.

طرحواره درمانی یک فرآیند صرفاً کلامی و روشنفکرانه نیست. شما نمیتوانید تلهای را که با گوشت و پوست و احساسات شما گره خورده، فقط با «فهمیدن منطقی» حل کنید. درمان در این رویکرد در دو سطح اتفاق میافتد: شناختی و تجربهای/عاطفی.
تکنیکهای اصلی که یک طرحواره درمانگر مجرب از آنها استفاده میکند عبارتند از:
اتاق درمان تبدیل به یک آزمایشگاه ایمن عاطفی میشود. درمانگر در چارچوب قوانین حرفهای، نقش یک والد سالم را بازی میکند. او همان نیازهای عاطفی برآوردهنشده مراجع در کودکی (مانند امنیت، تکریم، دلسوزی و مرزبندی) را به او عرضه میکند تا مراجع طعم یک دلبستگی ایمن را بچشد.
استفاده از تصویرسازی ذهنی هدایتشده (Imagery Rescripting). درمانگر مراجع را به خاطرات تلخ کودکیاش میبرد. مراجع در حالت آرامش ذهنی، آن صحنه را بازسازی میکند. این بار، بالغِ سالمِ مراجع (یا خودِ درمانگر در تصویرسازی) وارد صحنه میشود، جلوی والد آزارگر را میگیرد و کودکِ گریان را بغل میکند. این کار مسیرهای عصبی مربوط به تروما را در مغز بازنویسی میکند.
همچنین تکنیک صندلیهای خالی (برگرفته از گشتالت) به مراجع کمک میکند تا با بخشهای مختلف وجودش (مثلاً صندلی والد توقعگرا در مقابل صندلی کودک آسیبپذیر) گفتوگو کند و خشمهای سرکوبشدهاش را بیرون بریزد.
در فازهای نهایی درمان، وقتی ذهنیت بالغ سالم تقویت شد، مراجع با کمک درمانگر تکالیف عملی برای زندگی واقعی دریافت میکند. او تمرین میکند که در موقعیتهای حساس، سبکهای مقابلهای قدیمی (فرار، تسلیم یا جنگ) را کنار بگذارد و رفتار جدید و سالمی را پدید آورد.
طرحواره درمانی مسیری سریع، جادویی و چندروزه نیست. این روش، یک جراحی عمیق روی بافتهای فرسوده و آسیبدیده روان است. زمانبر است، گاهی در طول جلسات اشک شما را در میآورد و مواجهه با حقیقتِ تلهها ممکن است دردناک باشد؛ اما آزادیِ بعد از آن، ارزش هر ثانیهاش را دارد.
وقتی طرحوارههای خود را میشناسید و بالغ سالمتان را بیدار میکنید، دیگر یک قربانیِ بیدفاع در برابر گذشتهتان نیستید. شما یاد میگیرید که بله، کودکی شما دست خودتان نبوده، اما شفای آن کاملاً مسئولیتِ امروز شماست.
شاید امروز همان روزی است که باید تصمیم بگیرید عینک قدیمی را بردارید و به یک طرحواره درمانگر مراجعه کنید. روان شما، شایسته این رهایی است.

اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) چیست؟ نشانه های رایجاختلالاختلال نقصنقص توجه/بیشفعالیتوجه/بیشفعالی (ADHD)(ADHD) چیست؟چیست؟ نشانهنشانه هایهای رایجرایج
اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) یک اختلال عصبرشدی است که با بیتوجهی، بیشفعالی و تکانشگری شناخته میشود. برخی افراد بیشتر علائم بیتوجهی را تجربه میکنند، برخی دیگر ممکن است، بیشفعالی و تکانشگری داشته باشند و برخی هم ترکیبی از هر دو را نشان میدهند. علائم ADHD معمولاً از دوران کودکی آغاز میشوند و میتوانند بر جنبههای []
یونس شاکری
1405/05/13

راهکارهایی برای رهایی از احساس خودنفرتیراهکارهاییراهکارهایی برایبرای رهاییرهایی ازاز احساساحساس خودنفرتیخودنفرتی
خودنفرتی احساس به اندازه کافی خوب نبودن است، احساسی که ممکن است باعث شود کارهای روزمرگیمان را به شکل درستی انجام دهیم. مثلا با خود بگوییم چرا باید برای ساختن ارتباط دوستی، یا موقعیت کاری بهتر تلاش کنم؟در احساس خودنفرتی دچار خود انتقادی شدید می شویم، و به شکل خیلی زیادی نسبت به یک سری []
یونس شاکری
1405/05/03

چرا از خودم متنفرم؟چراچرا ازاز خودمخودم متنفرم؟متنفرم؟
خود نفرتی، احساس مداوم و تکرار شوندهایه که که به صورت احساس ناکافی بودن یا عزت نفس پایین و گناه میتواند ظاهر شود.در این احساس تکرار شونده ما به صورت مداوم دچار مقایسه خود با دیگران میشویم و قسمت هایی از زندگیمان را میبینیم که به ما احساس ناکافی بودن میدهند و قسمت هایی که []
یونس شاکری
1405/04/30

احساس حسرت و پشیمانی چیست؟ چرا مغز ما گذشته را رها نمیکند؟احساساحساس حسرتحسرت وو پشیمانیپشیمانی چیست؟چیست؟ چراچرا مغزمغز ماما گذشتهگذشته رارا رهارها نمیکند؟نمیکند؟
احساس حسرت و پشیمانی یکی از پیچیدهترین هیجانهای انسانی است؛ اما برخلاف تصور رایج، همیشه یک احساس منفی نیست. در این مقاله با نگاهی علمی بررسی میکنیم حسرت چیست، چرا ایجاد میشود و چگونه میتواند به تصمیمهای بهتر در آینده کمک کند. گاهی فقط چند ثانیه کافی است تا ذهنمان ما را به سالها قبل []
یونس شاکری
1405/04/27

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) چیست و چگونه زندگی ما را تغییر میدهد؟درماندرمان مبتنیمبتنی بربر پذیرشپذیرش وو تعهدتعهد (ACT)(ACT) چیستچیست وو چگونهچگونه زندگیزندگی ماما رارا تغییرتغییر میدهد؟میدهد؟
همه ما در طول زندگی، زمانهایی را تجربه کردهایم که انگار در یک باتلاق روحی گیر افتادهایم. هرچه بیشتر دستوپا میزنیم، بیشتر فرو میرویم. غم، اضطراب، خاطرات تلخ گذشته یا ترس از آینده، مثل وزنههای سنگینی به پایمان بسته میشوند. واکنش طبیعی بیشتر ما در این موقعیتها چیست؟ جنگیدن. ما با تمام توان تلاش میکنیم []
یونس شاکری
1405/04/14