یونس شاکری
1405/04/20 1405/04/22

رویکردهای مدرن رواندرمانی چه هستند و چه تفاوتی با یکدیگر دارند؟ در این مقاله با شش رویکرد درمانی مبتنی بر شواهد، شامل CBT، ACT، DBT، MBCT، طرحوارهدرمانی و درمان متمرکز بر هیجان آشنا میشوید و یاد میگیرید هر کدام برای چه افرادی مناسبتر هستند.
فقط مثبت فکر کن.گذشته را فراموش کن.باید خودت را کنترل کنی.
بسیاری از ما این جملهها را بارها شنیدهایم. شاید حتی زمانی که حال روحی خوبی نداشتیم، کسی با نیت خیر آنها را به ما گفته باشد. اما اگر درمان مسائل روان به همین سادگی بود، احتمالاً امروز میلیونها نفر در سراسر دنیا با اضطراب، افسردگی یا فرسودگی دستوپنجه نرم نمیکردند.
واقعیت این است که ذهن انسان بسیار پیچیدهتر از آن است که با یک توصیه یا یک راهکار ساده تغییر کند. به همین دلیل، روانشناسی در طول دهههای گذشته مسیر طولانیای را طی کرده است. پژوهشگران و درمانگران تلاش کردهاند بفهمند انسان چرا رنج میکشد، چگونه الگوهای فکری و رفتاری ناسالم شکل میگیرند و مهمتر از همه، چگونه میتوان آنها را تغییر داد.
نتیجه این تلاشها، شکلگیری رویکردهای درمانی مدرن است؛ روشهایی که بر پایه پژوهشهای علمی توسعه یافتهاند و امروزه در درمان بسیاری از اختلالات روانشناختی مورد استفاده قرار میگیرند.
اما نکته مهم اینجاست که هیچ رویکردی قرار نیست برای همه افراد بهترین باشد. همانطور که پزشک برای هر بیماری نسخه متفاوتی مینویسد، روانشناس نیز با توجه به شرایط، شخصیت، سابقه زندگی و نوع مشکل هر فرد، رویکرد درمانی مناسب را انتخاب میکند.
در ادامه با شش رویکرد درمانی مدرن که بیشترین پشتوانه علمی را دارند آشنا میشویم.

وقتی از «رویکرد درمانی» صحبت میکنیم، منظور تنها مجموعهای از تکنیکها نیست. هر رویکرد در واقع یک نقشه راه برای فهم ذهن انسان است.
برای مثال، اگر دو درمانگر با یک مراجع مواجه شوند که از اضطراب رنج میبرد، ممکن است هر دو به نتیجه خوبی برسند، اما مسیر متفاوتی را انتخاب کنند.
یکی بیشتر روی افکار فرد کار میکند، دیگری روی هیجانها، فرد دیگری بر الگوهای دوران کودکی تمرکز میکند و درمانگری دیگر به او کمک میکند رابطه متفاوتی با افکار و احساساتش برقرار کند.
تفاوت این نگاهها همان چیزی است که رویکردهای درمانی را از یکدیگر متمایز میکند.
اگر رواندرمانی را به یک جعبه ابزار تشبیه کنیم، CBT احتمالاً شناختهشدهترین ابزار داخل آن است.
این رویکرد در دهه ۱۹۶۰ توسط آرون بک توسعه پیدا کرد. او هنگام کار با بیماران مبتلا به افسردگی متوجه شد که بسیاری از آنها الگوهای فکری مشترکی دارند؛ افکاری که معمولاً خودکار، سریع و منفی هستند.
برای مثال، فردی که در محل کار بازخوردی منفی دریافت میکند ممکن است فوراً با خود بگوید: «من هیچ کاری را درست انجام نمیدهم.» یا بعد از رد شدن در یک رابطه عاطفی فکر کند: «هیچکس هرگز مرا دوست نخواهد داشت.»
از نگاه CBT، مشکل اصلی خود اتفاق نیست، بلکه برداشت و تفسیر ما از آن اتفاق است. البته این به معنای نادیده گرفتن واقعیت نیست. CBT هرگز نمیگوید همیشه مثبت فکر کنید. هدف این درمان، واقعبینانهتر فکر کردن است.
در جلسات درمان، روانشناس به مراجع کمک میکند افکار خودکار را شناسایی کند، شواهد موافق و مخالف آنها را بررسی کند و به تدریج الگوهای فکری انعطافپذیرتری بسازد.
اما CBT فقط درباره فکر کردن نیست. بخش مهمی از این رویکرد، تغییر رفتار است. برای مثال، فردی که به دلیل اضطراب اجتماعی از حضور در جمع اجتناب میکند، به تدریج و با برنامهای مشخص یاد میگیرد دوباره وارد موقعیتهای اجتماعی شود. تحقیقات نشان دادهاند که این مواجهه تدریجی، یکی از مؤثرترین روشها برای کاهش اضطراب است.
امروزه CBT یکی از اولین درمانهای پیشنهادی برای افسردگی، اختلالات اضطرابی، وسواس، اختلال پانیک، PTSD و حتی بیخوابی محسوب میشود.
با این حال، CBT نیز محدودیتهایی دارد. برخی افراد احساس میکنند این درمان بیش از حد ساختارمند است یا برای مشکلاتی که ریشههای عمیق هیجانی دارند، به تنهایی کافی نیست. به همین دلیل، در سالهای اخیر رویکردهای جدیدتری توسعه یافتهاند که در کنار CBT یا به عنوان جایگزین آن استفاده میشوند.
فرض کنید هر بار که احساس اضطراب میکنید، تمام انرژی خود را صرف از بین بردن آن کنید.
احتمالاً تجربه کردهاید که هرچه بیشتر سعی میکنید به چیزی فکر نکنید، همان فکر بیشتر به ذهنتان برمیگردد.
روانشناس آمریکایی استیون هیز دقیقاً با همین مشاهده، رویکرد ACT را توسعه داد. ACT بر یک ایده ساده اما عمیق استوار است: مشکل همیشه وجود افکار و احساسات ناخوشایند نیست؛ بلکه جنگ دائمی ما با آنهاست.
در این رویکرد، درمانگر تلاش نمیکند اضطراب، غم یا ترس را حذف کند. در عوض، به فرد کمک میکند رابطه متفاوتی با تجربههای درونی خود برقرار کند.برای مثال، اگر فردی با خود فکر کند: «من شکست خوردهام.» در ACT از او خواسته نمیشود ثابت کند این فکر درست یا غلط است. در عوض، یاد میگیرد متوجه شود که این فقط یک فکر است؛ نه لزوماً حقیقت.
این مهارت که در ACT به آن فاصلهگیری شناختی (Cognitive Defusion) گفته میشود، باعث میشود افکار قدرت کمتری بر رفتار فرد داشته باشند.
یکی دیگر از مفاهیم کلیدی ACT، پذیرش است. پذیرش در اینجا به معنای تسلیم شدن یا دوست داشتن درد نیست؛ بلکه یعنی به جای صرف تمام انرژی برای فرار از احساسات، اجازه دهیم آنها حضور داشته باشند و در عین حال زندگی را بر اساس ارزشهای شخصی خود ادامه دهیم.
فرض کنید فردی به دلیل ترس از شکست، سالهاست برای شغل مورد علاقهاش اقدام نمیکند.ACT تلاش میکند ترس را حذف نکند، بلکه به او کمک کند با وجود ترس، در جهت چیزی که برایش ارزشمند است حرکت کند.
پژوهشهای دو دهه اخیر نشان دادهاند ACT در درمان اضطراب، افسردگی، درد مزمن، فرسودگی شغلی و بسیاری از مشکلات روانشناختی اثربخش است. به همین دلیل امروزه یکی از مهمترین درمانهای نسل سوم رفتاردرمانی محسوب میشود.
همه ما گاهی احساسات شدیدی را تجربه میکنیم؛ خشم، غم، اضطراب یا ناامیدی. اما برای بعضی افراد، این احساسات آنقدر شدید و سریع ظاهر میشوند که مدیریت کردنشان بسیار دشوار است. یک انتقاد کوچک ممکن است به احساس طرد شدن تبدیل شود، یک اختلاف ساده به انفجار خشم منجر شود یا یک شکست کوتاهمدت، امید فرد را کاملاً از بین ببرد.
رفتاردرمانی دیالکتیکی یا DBT دقیقاً برای کمک به چنین افرادی توسعه پیدا کرد.
این رویکرد در اواخر دهه ۱۹۸۰ توسط روانشناس آمریکایی مارشا لینهان (Marsha Linehan) طراحی شد. او در ابتدا این روش را برای درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder) ارائه کرد؛ افرادی که معمولاً با نوسانات شدید هیجانی، رفتارهای تکانشی و روابط ناپایدار روبهرو هستند. با گذشت زمان، پژوهشها نشان دادند که DBT میتواند در درمان بسیاری از مشکلات دیگر نیز مؤثر باشد.
واژه Dialectical به معنای «ترکیب دو مفهوم ظاهراً متضاد» است. در DBT این دو مفهوم عبارتاند از:
شاید این دو ایده در نگاه اول متناقض به نظر برسند، اما در عمل مکمل یکدیگر هستند. اگر فرد تنها بر تغییر تمرکز کند، ممکن است دائماً خود را سرزنش کند. از سوی دیگر، اگر فقط پذیرش وجود داشته باشد، انگیزهای برای رشد و تغییر باقی نمیماند. DBT تلاش میکند میان این دو تعادل ایجاد کند.
درمانگران DBT معمولاً روی چهار مهارت اساسی کار میکنند:
ذهنآگاهی (Mindfulness):
توانایی حضور در لحظه و مشاهده افکار و احساسات بدون قضاوت.
تنظیم هیجان (Emotion Regulation):
شناخت احساسات و یادگیری راهکارهایی برای مدیریت آنها.
تحمل پریشانی (Distress Tolerance):
یاد گرفتن اینکه چگونه در شرایط سخت، بدون انجام رفتارهای آسیبزننده، از بحران عبور کنیم.
اثربخشی بینفردی (Interpersonal Effectiveness):
برقراری ارتباط سالم، بیان نیازها و حفظ مرزهای شخصی.
فرض کنید فردی پس از یک اختلاف کوچک با شریک عاطفی خود، بلافاصله احساس میکند رابطه تمام شده است. او ممکن است دهها پیام پشت سر هم ارسال کند، با عصبانیت واکنش نشان دهد یا تصمیمهای ناگهانی بگیرد.
در DBT، درمانگر ابتدا به او کمک میکند هیجان خود را شناسایی کند، سپس یاد میگیرد قبل از واکنش، مکث کند، شدت احساساتش را تنظیم کند و در نهایت پاسخ مؤثرتری بدهد.
امروزه DBT فقط برای اختلال شخصیت مرزی استفاده نمیشود. این رویکرد در درمان موارد زیر نیز نتایج امیدوارکنندهای داشته است:
آیا تا به حال متوجه شدهاید که گاهی ذهن، بدون اینکه متوجه شوید، بارها و بارها یک فکر را تکرار میکند؟
«چرا آن حرف را زدم؟»
«اگر دوباره شکست بخورم چه؟»
«حتماً همه درباره من بد فکر میکنند.»
این چرخه که در روانشناسی به آن نشخوار فکری (Rumination) گفته میشود، یکی از عواملی است که میتواند افسردگی و اضطراب را تداوم ببخشد.
درمان MBCT برای شکستن همین چرخه طراحی شده است.
این رویکرد در اوایل دهه ۲۰۰۰ توسط زیندل سگال، مارک ویلیامز و جان تیزدیل توسعه یافت. آنها درمان شناختی را با تمرینهای ذهنآگاهی تلفیق کردند تا به افراد کمک کنند رابطه سالمتری با افکار خود برقرار کنند.
ذهنآگاهی به معنای «خالی کردن ذهن» نیست؛ بلکه یعنی توجه آگاهانه به تجربه لحظه حاضر، بدون تلاش برای قضاوت یا تغییر فوری آن.
به زبان ساده، در MBCT افراد یاد میگیرند به جای اینکه در افکار خود غرق شوند، آنها را مشاهده کنند.
برای مثال، وقتی فکر «من به اندازه کافی خوب نیستم» ظاهر میشود، به جای اینکه فرد آن را حقیقت مطلق بداند، یاد میگیرد بگوید:
«الان ذهنم این فکر را تولید کرده است.»
همین فاصله گرفتن از افکار، شدت تأثیر آنها را کاهش میدهد.
مطالعات تصویربرداری مغزی نشان دادهاند که تمرینهای ذهنآگاهی میتوانند فعالیت شبکههایی از مغز را که با نشخوار فکری و نگرانی مداوم مرتبط هستند، کاهش دهند. همچنین این تمرینها به بهبود توجه، تنظیم هیجان و کاهش واکنشپذیری نسبت به استرس کمک میکنند.
به همین دلیل، مؤسسه ملی سلامت و مراقبت بریتانیا (NICE)، MBCT را به عنوان یکی از روشهای مؤثر برای پیشگیری از بازگشت افسردگی توصیه کرده است.
MBCT بیشتر برای افرادی استفاده میشود که:
البته باید توجه داشت که ذهنآگاهی جایگزین درمان یا دارو نیست، بلکه در صورت نیاز، بخشی از یک برنامه درمانی جامع محسوب میشود.
گاهی افراد میگویند:
«نمیدانم چرا همیشه وارد رابطههایی میشوم که در آنها احساس طرد شدن میکنم.»
یا:
«هر بار که اشتباه کوچکی میکنم، احساس میکنم آدم بیارزشی هستم.»
اگر چنین الگوهایی سالها تکرار شوند، احتمال دارد ریشه آنها در چیزی عمیقتر از افکار روزمره باشد.
اینجاست که طرحوارهدرمانی وارد عمل میشود.
این رویکرد توسط جفری یانگ توسعه یافت و ترکیبی از CBT، نظریه دلبستگی، روانکاوی و درمانهای تجربهمحور است.
طرحوارهها، الگوهای عمیق و پایدار فکری، هیجانی و رفتاری هستند که معمولاً در دوران کودکی و نوجوانی شکل میگیرند.
اگر نیازهای اساسی کودک، مانند امنیت، محبت، پذیرش یا استقلال، به اندازه کافی برآورده نشوند، ممکن است طرحوارههایی شکل بگیرند که سالها بعد نیز بر زندگی فرد تأثیر بگذارند.
برای مثال:
درمانگر ابتدا به مراجع کمک میکند این الگوهای قدیمی را شناسایی کند.
سپس با استفاده از گفتوگو، تمرینهای شناختی، تکنیکهای هیجانی و گاهی تصویرسازی ذهنی، تلاش میکند این الگوها به تدریج تغییر کنند.
یکی از ویژگیهای مهم طرحوارهدرمانی، توجه ویژه به رابطه درمانگر و مراجع است. درمانگر تلاش میکند فضایی امن ایجاد کند تا فرد بتواند تجربهای متفاوت از روابط گذشته خود داشته باشد.
طرحوارهدرمانی معمولاً برای مشکلات مزمن و الگوهای تکرارشونده زندگی مناسبتر است؛ بهویژه زمانی که فرد بارها با مشکلات مشابه در روابط، عزتنفس یا تنظیم هیجان روبهرو میشود.
این رویکرد نسبت به CBT معمولاً درمانی عمیقتر و طولانیتر است، اما برای بسیاری از افراد میتواند تغییرات پایدارتر ایجاد کند.
اگر از بسیاری از افراد بپرسید که هنگام ناراحتی چه میکنند، احتمالاً پاسخهایی مانند «سعی میکنم به آن فکر نکنم»، «خودم را مشغول میکنم» یا «احساساتم را بروز نمیدهم» خواهید شنید.
فرهنگ بسیاری از جوامع نیز به ما یاد داده است که بعضی احساسات، مانند غم، ترس یا آسیبپذیری، نشانه ضعف هستند. در نتیجه، بسیاری از افراد به جای تجربه کردن هیجانهای خود، آنها را سرکوب میکنند یا نادیده میگیرند.
اما پژوهشهای چند دهه اخیر نشان دادهاند که هیجانها تنها واکنشهایی گذرا نیستند؛ آنها اطلاعات ارزشمندی درباره نیازها، ارزشها و تجربههای ما در اختیارمان قرار میدهند. زمانی که این هیجانها نادیده گرفته شوند یا به شکل ناسالم ابراز شوند، ممکن است به مشکلات روانشناختی دامن بزنند.
درمان متمرکز بر هیجان (Emotion-Focused Therapy یا EFT) بر همین ایده بنا شده است.
این رویکرد که توسط لزلی گرینبرگ (Leslie Greenberg) توسعه یافته، معتقد است تغییر پایدار زمانی اتفاق میافتد که فرد بتواند هیجانهای خود را بهدرستی تجربه، درک و پردازش کند؛ نه اینکه صرفاً درباره آنها صحبت کند.
یکی از مهمترین تفاوتهای EFT با برخی رویکردهای دیگر، نگاه آن به هیجانهاست.
در این رویکرد، احساسات نه مانعی برای زندگی، بلکه راهنمایی برای شناخت نیازهای ما هستند.
برای مثال، احساس خشم ممکن است نشان دهد که مرزهای شخصی ما نادیده گرفته شدهاند، یا احساس غم میتواند نشانه از دست دادن چیزی ارزشمند باشد.
البته EFT میان هیجانهای اولیه و هیجانهای ثانویه تفاوت قائل میشود.
هدف درمان، کمک به فرد برای دسترسی به هیجانهای اصلی و پردازش سالم آنهاست.
درمانگر فضایی امن و بدون قضاوت ایجاد میکند تا مراجع بتواند احساسات خود را آزادانه بیان کند.
در طول درمان، فرد به تدریج یاد میگیرد:
یکی از تکنیکهای شناختهشده این رویکرد، گفتوگوی صندلی خالی (Empty Chair Technique) است؛ روشی که به افراد کمک میکند احساسات حلنشده خود را نسبت به افراد یا تجربههای گذشته پردازش کنند.
پژوهشها نشان دادهاند که EFT میتواند در درمان موارد زیر مؤثر باشد:
پاسخ کوتاه خیر است.
یکی از رایجترین باورهای اشتباه این است که تصور کنیم همیشه یک روش درمانی «بهترین» است و بقیه ارزش کمتری دارند. در حالی که پژوهشهای روانشناسی تصویر متفاوتی را نشان میدهند.
مطالعات نشان دادهاند موفقیت درمان تنها به نام رویکرد بستگی ندارد، بلکه عوامل متعددی در آن نقش دارند؛ از جمله:
به همین دلیل، بسیاری از درمانگران امروزی از درمان یکپارچه (Integrative Therapy) استفاده میکنند. در این روش، درمانگر به جای محدود شدن به یک رویکرد، از تکنیکهای مختلف و مبتنی بر شواهد استفاده میکند تا برنامه درمانی متناسب با نیاز هر فرد طراحی شود.

بسیاری از افراد قبل از مراجعه به روانشناس، ساعتها در اینترنت جستوجو میکنند تا بفهمند کدام رویکرد برای آنها بهتر است.
اما در واقع، انتخاب رویکرد درمانی وظیفه مراجع نیست.
روانشناس در جلسه ارزیابی، عواملی مانند نوع مشکل، مدت زمان علائم، سابقه زندگی، روابط، اهداف درمان و حتی ترجیحات فرد را بررسی میکند و سپس مناسبترین مسیر درمان را پیشنهاد میدهد.
برای مثال، ممکن است دو نفر هر دو با اضطراب مراجعه کنند، اما یکی بیشتر از CBT سود ببرد و دیگری به دلیل الگوهای قدیمی روابط، به طرحوارهدرمانی نیاز داشته باشد.
بنابراین، مهمتر از حفظ کردن نام رویکردها، پیدا کردن درمانگری است که بتواند نیازهای شما را بهدرستی ارزیابی کند و درمان را بر اساس شواهد علمی پیش ببرد.
رواندرمانی در سالهای اخیر تغییرات چشمگیری را تجربه کرده است. امروزه درمان تنها به کاهش علائم محدود نمیشود، بلکه بر افزایش کیفیت زندگی، انعطافپذیری روانی، شناخت بهتر هیجانها و ایجاد تغییرات پایدار تمرکز دارد.
رویکردهایی مانند CBT، ACT، DBT، MBCT، طرحوارهدرمانی و EFT هر کدام از زاویهای متفاوت به ذهن انسان نگاه میکنند. برخی بر تغییر الگوهای فکری تأکید دارند، برخی بر پذیرش تجربههای درونی، برخی بر تنظیم هیجان و برخی دیگر بر ریشههای عمیق شکلگرفته در دوران کودکی.
نکته مهم این است که هیچکدام از این رویکردها بهتنهایی پاسخ همه مشکلات نیستند. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، انتخاب درمانی است که با شرایط، نیازها و اهداف هر فرد هماهنگ باشد و توسط روانشناسی آموزشدیده و متخصص اجرا شود.
در نهایت، شروع درمان به معنای «ضعیف بودن» نیست؛ بلکه نشانهای از تمایل به شناخت بهتر خود، یادگیری مهارتهای جدید و سرمایهگذاری روی سلامت روان است؛ تصمیمی که میتواند کیفیت زندگی امروز و سالهای آینده را تحت تأثیر قرار دهد.
اگر مدتی است با اضطراب، افسردگی، استرس، مشکلات ارتباطی یا چالشهای هیجانی روبهرو هستید، لازم نیست خودتان تشخیص دهید کدام رویکرد درمانی برای شما مناسبتر است.
یک روانشناس متخصص میتواند پس از ارزیابی دقیق، با توجه به شرایط و اهداف شما، مناسبترین مسیر درمان را پیشنهاد دهد.
در مدیک میتوانید با روانشناسان متخصص آشنا شوید، اطلاعات مربوط به تخصص و رویکرد درمانی آنها را بررسی کنید و با انتخاب آگاهانه، اولین قدم را برای مراقبت از سلامت روان خود بردارید.

MBCT (درمان شناختی مبتنی بر ذهنآگاهی)؛ روشی علمی برای پیشگیری از بازگشت افسردگی و کاهش اضطرابMBCTMBCT (درمان(درمان شناختیشناختی مبتنیمبتنی بربر ذهنآگاهی)؛ذهنآگاهی)؛ روشیروشی علمیعلمی برایبرای پیشگیریپیشگیری ازاز بازگشتبازگشت افسردگیافسردگی وو کاهشکاهش اضطراباضطراب
آیا تا به حال متوجه شدهاید که ذهن شما بارها و بارها یک فکر ناراحتکننده را تکرار میکند؟ شاید اشتباهی که سالها پیش مرتکب شدهاید، نگرانی درباره آینده، یا ترس از اتفاقی که هنوز رخ نداده است. هرچه بیشتر تلاش میکنید این افکار را متوقف کنید، انگار قدرت بیشتری پیدا میکنند. این چرخه یکی از []
یونس شاکری
1405/04/20

DBT (درمان دیالکتیکی رفتاری) چیست؟ راهنمای جامع درمان نوسانات شدید هیجانی و اختلال شخصیت مرزیDBTDBT (درمان(درمان دیالکتیکیدیالکتیکی رفتاری)رفتاری) چیست؟چیست؟ راهنمایراهنمای جامعجامع درماندرمان نوساناتنوسانات شدیدشدید هیجانیهیجانی وو اختلالاختلال شخصیتشخصیت مرزیمرزی
درمان دیالکتیکی رفتاری (DBT) یکی از مؤثرترین روشهای رواندرمانی برای درمان اختلال شخصیت مرزی، نوسانات شدید هیجانی، رفتارهای تکانشی و خودآسیبرسان است. در این مقاله با رویکردی علمی و از نگاه یک درمانگر، با اصول، مهارتها و کاربردهای DBT آشنا میشوید. DBT چیست؟ اگر احساس میکنید هیجانهای شما گاهی خارج از کنترل میشوند، روابطتان به []
یونس شاکری
1405/04/18